وقتی به تمام جوانب جامعه ی مدرن نگاه میکنیم انچه میبینیم دقیقا بازتاب همان چیزیست که در تفکر ان جامعه وجود دارد .معماری یکی از وجوهی است که این مسئله را به خوبی نمایان کرده است نمونه ی بارز ان اشپزخانه های باز(open)است که هیچ حفاظ یا حریمی برای این مکان وجود ندارد مکانی که به نظر من برای صاحبش کاملا شخصی است که معمولا صاحب اشپزخانه ها زن ها هستند که حتی اگر به جنبه ی شخصی اشپزخانه هم توجه نکنیم برای ان زن هیچ امنیتی را به وجود نمی اورد این دقیقا بازتاب تفکر سازندگان این تمدن است کتابی که الان در دست دارم این مسئله در ان به خوبی مطرح شده است شفیعی سروستانی در کتاب تفکر،فرهنگ،ادب وتمدن معماری عریان را نشان از انسان امروز میداند انسانی که چیزی برای مخفی کردن ،رازی برای نهفتن،ومحارمی برای در امان نگه نداشتن ندارد .معماری اسلامی مهمان را بیش از انکه به اندرون خانه رهنمون کند از فضای معروف به هشتی میگذراند تا محارم را از دید نامحرم در اَمان بدارد .دیوارهای بلند بنا حافظ همه ی ارزش هایی است که که او قصد حفاظت از انها را دارد و از طرفی اگر به پوشش و لباس این انسان نظر کنیم در می یابیم که فکر حاکم بر ساختار معماری بر این وجه هم حکم میکند ممکن است کوهستانهای سرد وسخت غرب و سواحل گرم جنوب شرایط ویژه ای را از نظر پوشش بر او تحمیل میکند اما در نزد این انسان هم زیستی مسالمت امیز شرایط اب و هوایی و نظام ارزشی وجهی ثابت از پوشیدگی را به وجود اورده است ،چرا که او هر انچه را عزیز میدارد از دید اغیار میپوشاند .پس در اینجا هماهنگی کامل تفکر افراد ان جامعه را با ساختار و جزئیات درونش می بینیم وباید بدانیم در عصری که فرهنگ ویژه ای حاکم باشد و تمدن خاصی مبتنی بر ان شکل گرفته باشد انسانها دانسته یا نادانسته در خدمت احکام ان فرهنگ هستند در همه ی زمینه ها.
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 22:27 توسط مشکات
|
{در سایه روشن،شاید پس از معاشقه.پشت به پشت هم روی زمین نشسته اند و سرهایشان را به هم تکیه داده اند،زن انگور میخورد مرد سیگاری خاموش بر لب دارد و فندکی در دست.}
زن بگو ا
مرد ا.
زن مهربون تر،ا.
مرد ا.
زن اهسته تر،ا.
مرد ا.
زن من یه ای لطیف تر میخوام،ا.
مرد ا.
زن باصدای بلند اما لطیف،ا.
مرد ا.
زن بگو ا،یه جوری که انگار میخوای بهم بگی دوستم داری.
مرد ا.
زن بگو ا،یه جوری که انگار میخوای بهم بگی هرگز فراموشم نمیکنی.
مرد ا.
زن بگو ا،یه جوری که انگارمیخوای بهم بگی بمون
مرد ا.
زن بگو ا،یه جوری که انگار میخوای اعتراف کنی خیلی خری.
مرد ا.
زن بگو ا،مثل اینکه بخوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمیخوای من رو ببینی.
مرد ا.
زن نه اینجوری نه.
مرد ا.
زن ببین اگه به حرفم گوش نکنی دیگه بازی نمیکنم.
مرد ...
زن اهن حالا خوب شد حالا بگو ا یه جوری که انگار میخوای بهم بگی بدون من خیلی بد خوابیدی،که فقط خواب من رو دیدی و صبح خسته و کوفته بیدارشدی و بدون اینکه هیچ میلی به زندگی داشته باشی.
مرد ا
زن حالا میخوام یه چیزی ازت بپرسم ...یه چیز خیلی مهم...ومیخوام تو دلت بهم جواب بدی.اماده ای؟
مرد ...
زن ا ؟
مرد ...
زن ...
مرد ...
بخشی از نمایشنامه ی خرس های پاندا از ویسنی یک .
من که از نمایشنامه خیلی بدم می یومد اما خیلی این نمایشنامه بهم چسبید پبشنهاد میکنم بخونیدش چون گفتگوهای این زن ومرد به یک جای جالبی ختم میشه که خیلی غیر منتظره است.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 10:25 توسط مشکات
|
از وقتی یادم میاد بیشترین مسافرات هایی که در طول سال میرفتم مشهد بود اونم نه اینکه تنها خانوادگی بریم حداقلش 40 تایی میشدیم عجب سفرایی بود حیف که عمر این سفرامون خیلی کم بود.
بعضی اوقات در سال 3یا 4 بار هم میرفتیم،فکر کنین من با این سنم حدود 30 بار رفتم مشهد،وقتی امروز داشتم به همین فکر میکردم دلم هری ریخت .نه به اون چند بار در سالمون نه به الان که...
امروز با هر برنامه ی تلویزیون خودم میزاشتم یه گوشه ی صحن اقا و با خودم زمزمه میکردم:ََ
زائری بارانی ام آقا به دادم می رسی
بی پناهم ،خسته ام ، تنها به دادم می رسی
گرچه آهو نیستم اما پر از دل تنگیم
زایر چشمان آهوها به دادم می رسی
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:9 توسط مشکات
|
چند روز پیش تصمیم گرفتم برم شهر کتاب میرداماد وقتی به دوستان پیشنهاد دادم با استقبال خوبی مواجه شدم از دانشگاه تا شهر کتاب مسیر کمی نبود بااینکه خسته شدیم اما وقتی رسیدیم چنان خستگی از تنمون در اومد که خودمون هم نفهمیدم چه معجزه ای میکنند کتابا وقتی کتابارو خریدیم تازه رفتم نامه های سید علی صالحی گرفتم دیگه داشتم پرواز میکردم از خوشحالی برای این روزهای بی حوصله وغم انگیزم یه چنین شبی غنیمت بود وقتی سوار مترو شدیم مثل بچه ها که از چیزی که میخرن کلی ذوق میکنن و درموردش با هم صحبت میکنن ما هم همینطوری در مورد کتابا حرف میزدیم مردم هم جوری بهمون نگاه میکردن که انگار از کره ی مریخ اومده بودیم برای خودمم جالب بود من تا حالا کم کتاب نخریده بودم پس چرا انقدر برام شعف انگیز بود شاید تفاوتش با دفعه های قبل در این بود که هم همراهان خوش ذوقی داشتم و هم اینکه تمام وجودم نیاز به کتابی که این شبای سردو بی روحم پر کنه داشت، یکی از کتابارو تا خانه برسم تموم کردم.
حالا بهتون پیشنهاد میکنم که حتما نامه های سید علی صالحی با صدای خسرو شکیبایی گوش کنید عالی بود .کتاب گریه ای امپراطور فاضل نظری هم که معرف حضورتون هست. انتخاب سخت بود اما این هم یکی از شعراشون:
با هر بهانه وهوسی عاشقت شده است
فرقی نمیکند چه کسی عاشقت شده است
چیزی زماه بودن تو کم نمیشود
گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است
ای سیب سرخ غلط زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است
پرمیکشی ووای به حال پرنده ای
کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده است
ایینه ای واه که هرگزبرای تو
فرقی نمیکند چه کسی عاشقت شده است،
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 18:31 توسط مشکات
|
خیلی وقتها از خودم این سوال میپرسم ایا چه قدر دین درست بهم فهموندن ویا چه عواملی باعث فهم من از دین شد وقتی بیشتر فکر میکنم میبینم بعضی از مسائل به عنوان دین مطرح شدن که فرهنگ یک جامعه اونو پذیرفته نه دین بعد به اسم دین قالب شده و ما میگیم عجب دین سختی داریم ما در جامعه ای زندگی میکنیم که سنتی است یعنی به سنت ها بهای زیادی میدهند منظورم از سنتی طبقه بندی توسعه یافته یا در حال توسعه نیست منظور سنت هاییست که شاید بعضی هاشون خیلی هم خوب باشند اما بیشترشون جز تعصبات و تفکرات غلط یک جامعه است و انقدر این سنت ها ریشه دار شده که کسی اگر بر خلاف اونها عمل کنه انگار دچار گناه کبیره شده دکتر شریعتی دراین مورد مطلبی گفتن که به نظرم جالب اومد ایشون میگن بعضی از سنت های ما چنان ریشه دار میشوند که دیگر تشخیص بین اعتقادات درست و این سنت ها سخت میشود به نظر خودم سنت ها ایستا هستند شاید در یک برهه ای از زمان خیلی هم کاربرد داشته باشند اما در زمان دیگر اینطور نیست در صورتیکه دین پویاست وقابلیت انطباق دارد ان هم دینی مانند اسلام حالا دلم میسوزد که ما نسلی هستیم که درگیر سنت های دست و پاگیر نسل قبلی هستیم هم درعصری زندگی میکنیم که هیچ کدام از این ها برایمان کاربردی ندارد و محکوم میشویم به اینکه جوانهای این دوره زمانه دین دار نیستند و خودسر شدند این وسط چه کسی کوتاه می اید خدا میداند حالا فکر میکنم اشتباه شده است ما نسل سوخته ایم تا به حال اشتباه به عرضمان رسانده اند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18:55 توسط مشکات
|
سلام حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به ان شادمانی بی سبب می گویند
با این همه اگر عمری باقی بود طوری از کنار زندگی میگذرم
که نه دل کسی در سینه بلرزد نه این دل ناماندگار بی درمانم
تا یادم نرفته است بنویسم:
دیشب در حوالی خواب هایم سال پربارانی بود...
خواب باران وپاییزی نیامده را دیدم
دعا کردم بیایی با من کنار پنجره بمانی باران ببارد
اما
دریغ که رفتن راز غریب
این زندگیست
رفتی پیش از انکه باران ببارد...
میدانم دل من همیشه پر از هوای باز نیامدن است
انگار که تعبیر همه ی رفتن ها هرگز بازنیامدن است
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است من بیست ساله خواهم شد
گونه هایم از گرمی شراب گرگرفته است
میخواهم تنها بمانم در را پشت سرت ببند
بی قرارم میخواهم بروم می خواهم بمانم؟!
هذیان میگویم!نمیدانم
سلام حال من خوب است
اما توباور نکن...؟
سید علی صالحی
بغضم را هزار بار خورده ام نکند کسی برنجد گذاشتم شب شود شاید این بغض کال بترکد اما انگار خانه کرده است در گلویم دعا کنید دارم خفه میشوم...
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:34 توسط مشکات
|
این روزها که میگذرد
شادم
این روزها که میگذرد
شادم که میگذرد این روزها
شادم که میگذرد...
شاید تلقینی بیش نباشد اما این روزها خیلی به کار من می اید
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 13:23 توسط مشکات
|
امروز داشتم به این فکر میکردم که واقعا برای چی در تهران زندگی میکنم و افتخارم این است که در پایتخت هستم این فکر زمانی به ذهنم اومد که در خیابان پاسداران الودگی هوا به حدی بود که نفس کشیدن برایم ارزو شده بود کاش فقط الوده بود صدای بوق راننده های ماشین هایی که فکر میکنم بزرگترین تفریح زندگیشان همین بوق زدن ها باشد دلم گرفت از اینکه بهترین دوران زندگیم باید در این کلان شهر بگذرد بگذریم از اینکه شهریست که زادگاه منست و همه ی اشنایانم در تهران زندگی میکنند و به نظرم احمقانه ترین کار ممکن این است که افراد برای شرایط بهتر به تهران می ایند شاید برای زندگی بهتر دریغ از اینکه خیلی از چیزهارا از دست داده اند بزرگترین انها ارامش است فکر میکنم مدت هاست که با این کلمه غریبه شده ام!!!
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 12:3 توسط مشکات
|
این سوال چند وقتیست که ذهنمو به خودش درگیر کرده که ایا واقعا جامعه شناس میتواند فارغ ازعقایدش فرهنگهای دیگری را بررسی کنه ؟ وقتی که یک جامعه شناس میخواهد در مورد یک جامعه و یا یک فرهنگ مطالعه کند ناخوداگاه میخواهد باورهای اون فرهنگ را هم تبیین کنه پس حتما اون جامعه شناس باید بی طرفانه داوری بکنه اما این مسئله مطرح میشود که بالاخره خود اون جامعه شناس هم در یک فرهنگی هست چه بخواهد چه نخواهد وناخوداگاه همین قضیه روی باورش تاثیر میگذاره پس نمیتونیم قاطعانه بگوییم که داوریهایش بی طرفانه است اینجاست که برخورد کردم با بحثی که گیدنز مطرح میکنه در مورد نسبی گرایی فرهنگی حالا نسبی گرایی فرهنگی طبق نظر گیدنز (معلق گذاشتن عقاید فرهنگی عمیقا ریشه دار خودمون و بررسی یک وضعیت بر اساس معیارها و ضوابط فرهنگ دیگری) حالا باید ببینیم معیارقضاوت چیست از نظر گیدنزچون گفتیم نمیتوانیم صددرصد فرهنگ دیگران را بررسی کنیم بدون اینکه از عقایدمون تاثیر بگیریم ولی شاید این سوال به ذهن بیاد که بالاخره یک مسئله ای جهان شمول است اما مسئله پیچیده تر میشود چون باز این مسئله مطرح میشود که که این مسائل جهان شمول را چه کسی تعیین میکند و با چه معیارهایی این کار انجام میدهد پس اساسا نمیشود هم نسبی گرایی فرهنگی را قبول کرد و هم قائل بود که میشود داوری بی طرفانه کرد اینجاست که باید از گیدنز پرسید تا کجا نسبی گرایی فرهنگی را قبول کرده است چون در صورت قبول دیگر قضاوت بی طرفانه بی معناست این سوال باز مطرح میشود که ایا جامعه شناس با این اوصاف چگونه میتواند فرهنگ دیگری را بررسی کند؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 23:51 توسط مشکات
|